زیرا اسکلت به جا مانده هنوز مانده
زردی تخم مرغ ها به سفیده سرایت کرده بود
اگر دست نمیکشیدم گردی کاسهاش باورم نمیشد که با مکافات یک دستهاش را چیدم
خواستم بردارم بگذارم نتوانستم
زخمها دهان گشوده لبخند میزنند به من که نشسته بودم هاج و واج
رگها رخت کشیدهاند با این که سیاه میشوند باد میکنند به سبزی میگرایند و باز مسیر را یک بار دیگر طی میکنند میپیچند به پرو پاچهام
اما ردیف سفید دندانها دندان تیز کردهاند تا خون میدهد کسی که معلوم نیست کیست
من دلم برای کسی تنگ میشود که پشت پوست نارنجی نشسته است
داشت قول هو الله میخواند
بی اشتباه حتی کلمهای
حرفهایی که میپوسید چه سود؟
پیرمرد برای پیریاش گریه نمیکرد
فقط گریه میکرد
آن که زیر این همه مصیبت خوابیده بود همه چیز را تایید میکند
اینجا پایان خط نیست
صبر کردهام و برای صبرهام شمع روشن میکنم
تا وقتی از کوره در بروم شمع روشن میکنم
خودم را برای مهمانی آماده کردهام
مراسم آغاز شده بود پیش از این که مراسمی در کار باشد
چیزی که از دهانه رحم بیرون پریده بود با دقت یک کارشناس دهانه رحم را شستشو میدهد
عورتی که برای ابد پنهان بود پرده برداری میشود
و به مهمانها
شرابهای شاش و چرک تعارف میکنند
یکی میآید داستان میگوید میرود
روزی روزگاری پسری بودهاست
که مُرد
پسر دیگری بود هاست که جای او را گرفت و گم شد
پرستارها نامش را از یاد بردهاند
قصهاش اما گوش به گوش میرسد
دسته جمعی میرویم از همسایه هاش عکس میگیریم
از سر درش
از روبه رو از پشت سر
و همان دم دروغ میگوییم
همه دستها بالا میرود
برایمان دعا میکنند
برمیگردیم و میبینیم
تخت خالی است
من خالیام
تشک بادی پر و خالی میشود
روی دستهای باد خواب میرود
در خوابهام خواب میبینم
خواب هام را بر میدارم مسافرت میروم
تا میرسم دوباره برمیگردم
از آنجا خسته میشوم میمانم
خوابهام سمج شدهاند
گیر دادهاند
رهام نمیکنند
تهدید میکنند
من چشمهام را در میآروم خواب چشمهام را میبینم در میآورم
حالا که مجبور شدهام هر غروب خواب مرگ میبینم
دعا که بلد نیستم میروم با شمعهام بازی میکنم
دستهام را در ظرف شاش میچپانم
سال دیگر دستهام را بو میکنم
بوی شاش خواهم داد
میدانم
میدانم
میدانم
روسریام راحاضر نیستم ازسرم اندازم
طوری که گیر کرده ام وگیر می دهم به همه عالم و آدم
و هی کولا می خورم و حرص
در این کولاک برف و یخ بندان که از پشت پنجره می آید
در این نیمه شب
هرز می گردم و امان نمی دهد هرزه گرد
سه حرف پی در پی از میان استخوان هام رژه می رود
می گوید علاج دردهایم آجر است
میروم آجر می آورم
میگذارم زیرپایههای تختم تا هرچه فکر دارم سرازیر شود در پام
پام خواب رفته
طاقت خون و گوشت ندارم که شره می کند و همه ملافهها را می گیرد لعنتی
باران به سربازان امان نمی دهد
خمپاره چهار پاره می سازد
احتمال می دهم کمی درد داشته باشد در لحظه های آخر و کامیونی که داشت از خیابان می گذشت راه جنوب را در پیش داشت
راهی که میرفت به خاوران
مثل همین حالا شره می کرد تا به نوک انگشت پام برسد
در روز روشن که داشت ماست خامهای را با لذت می خورد
و من به خاوران فکر می کنم
فکر می کنم همین حالا خفه اش کنم
پیش از این که باز هم لگن زیرم را عوض کند
اما سال دقیقش را پیدا نمیکنم چرا؟
با یک پا در گچ و یک پا در بیمارستان و یک پا در دانشگاه چطور میشود این پا ان پا کرد؟
سال 64 یادم بود
من روسری گل دار قرمز به سر داشتم و می رفتم زندان عکس یادگاری بگیرم
چشمهام را بسته بودند و با چوبی که اسمش را باتوم می گذارند کتک می خوردم.
زندانبانم را اما دوست داشتم
برایش شال می بافتم هر روز
روزی هزار بار فحش ابدار بارمان می کرد
اما میروم
زیر بار می روم
زیر بار اعدام میروم
زیر بار اعدام با شکنجه می روم
زیرباراعدام با شکنجه مکنجه می روم
علی می گوید این راحش نیست
پیشنهاد دیگری داردو پرتغال کوکی را معرفی میکند
حالا ان عکس را خوب به خاطر دارم
همان عکس را گم کرده ام در عین حال
بد جوری حالم را به هم میزند
با نوک زبانش که بو می دهد...
بوی تن و خون
وقتش رسیده
باید بیاید لگن زیرم را ببرد
علی نشسته است و اجازه میخواهد
تا 2 شنبه شب
روی صورتش را میپوشانم
اگر امکان داشته باشد به تخت میبندم یا به صندلی
بعد جلوی چشمهایش سکس میکنم
حالامیبینید
زهره دست کرد و از شکمش حفره های سیاه بیرون کشید
دو گلولهی اغشته به خون
در دو ماه کامل
بعدها...
گریه کردم
وقتی پلک هاش افتاده بود کف اسفالت و می مکیدش
دیدم زبانش ریشه زد
و رگهای تیز پوستش را دریدند
تمام طول رودهاش را ...
دویده بودم
روزی چهار بار از مترو شادمان تا میدان المپیک
زهره داشت درخت میشد
حالا هزار سال فاصله بود میان ما
میان من و او که ازلای دستهام بیرون زد
به هیئت تصویر ارمانی جنین وارش کنج کوچه نشست
بادبادک ها بر فراز سرمان تاب میخورد
حتی گفت ": چیز غریبی نیست. با سوزنی به پوستشان حمله میکنیم.از ان همه بادبادک..."بلافاصله حالش از همه چیز به هم خورد
پریدیم در رودخانهای به درازای خیابان همت با پنج هزار تومانی که ته جیب داشتم
ناگهان برداشت و چشمهای عروسک کوچکش را به رنگ زرد کشید
موهاش نقرهای
لبش را سیاه
و تمام پیرهنش را خال خالی
گذاشتم روی زانوهام به خواب رود
برایش هزار ستاره شمردم
ستارههارا بعدها به سرشاخههاش اویزان کردم
اخر جشن بزرگی بود
جمعیت گرسنه بین خطوطBRT گیر کرده بودند دران ظهر زمستان
از مانیتورهای بزرگ تبلیغاتی مردی با انگشتهاش اعداد را شمارش میکرد در ان ظهر زمستان
همه دستها به اسمان بلندبود و چیزی نداشتند بگویند انگار
فقط روزنامههارا خورده بودند
درست در خیابان ازادی
همان دم که داشتیم برای اخرین بار تابستان را به یاد میاوردیم
خستگی پا هایمان
در دو رود جیحون و کارون
هردو دهان گشودیم و کلمه مرگ بر زبانمان جاری شد همزمان
تپه ها تفكر بر انگيز شده اند
يادم هست صورتم را داده بودم به آسياب تا آسياب كند
همه گي با تپاله گاو بستني قيفي درست مي كردندكه من عين وقتي كه به سجده مي افتم نشستم
ورم را طاقت نمي آورد گوساله
از روي تپه ها كه بالا مي رفتيم داستان گاو را برايم تعريف كردبا جذابيتي كه هر گز در هيچ داستاني سراغ نكرده بودم
با آن دختري كه به اندازه غول بود
روستاييان ور ور مي كردندهمان دم ماموران مخفي همه جا پراكنده مي شدند
تجاوز سازماندهي شده بود توي هر سوراخ سمبه اي
مخملي مخملي شده ام با اين حال
دست مي دهد پاهايم را به اندازه دوبرابر عرض شانه باز كنم هر جايي كه دست كش هاي لاستيكي پاره مي شوند
حالا مجبور است ماسكي به صورتش بگذاردو برود توي تاريكي شب بايستد كنار گربه هايي كه به پرو پاچه اش مي چسبند.
فقط از هرزه ها بر مي آيد جايي مابين خط فرضي
گذاشتم به جانم بيفتد كوچولوي پشمالو
با ابزار هاي فلزي شروع كرد بعد پلاستيكي و كنفي و دست آخر پنبه راماليدروي آن هرچند بويي هم نمي داد
كثافت ها برگشتند
خوني را كه روي زمين ريخته نديدند
توي تاريكي فقط بدنش بود كه حرف آخر را زد
بدنش به جريان خاتمه داد
حتما تا حالا جاي چرخ ها پاك شده
داشت گُر مي گرفت طوري كه وسط كار پشيمان شدم
غول هنوز بالاي تپه ماغ مي كشد
دولا شده و كونش را چسبانده به كون گاو
شايد گذاشتم و رفتم
بعد كه نمي شود اين طور كه انگار قبل از ان همه چيز همان طور بوده كه بعدا مي تواند باشد
فقط بايد برود و اكسيژن را از حلقش بيرون بكشد
با اين كه نديده بودش از سه زاويه پاهايش را كشيده و زير بار هم نمي رود
خنده ام می گیرد وقتی 90 درجه به عقب برمی گردم
می بینم صورتم را با انگشت هایم تکه تکه کرده ام
غش غش می خندم ونبودنم رادرتیله های قهوه ای تماشا می کنم
می خوابم
هرچه حفره دارم با ِگل پُر می کنم
وقتی حوصله داشته باشم دست از بازی ورق برمی دارم و ورق بازی می کنم
گاهی با مهره های پشتم
گاهی فال با گوی های تیره ای که همیشه دروغ گفته اند
تاحالا باهزارجای بدنم اشگ ریخته ام
قصد دارم دلم را به روده ام طناب پیچ کنم
وقتی شب پره ها بیدارشوندمن مرده ام
اهمیتی نمی دهم به این همه مگس که گوشه ی لبم را قلقلک بدهند
من ریسه می روم
صورتم را توی موهایم می ریزم
با دندان هایم کارهای جالبی می کنم
مثلا کارهای روزانه ام را شمارش می کنم
کم که می آوردم
90 درجه به عقب برمی گردم
بیش ازاین کاری از من ساخته نیست
همینطور گوشه ی خودم افتاده ام
با این که کسی نیست جلوی مرا بگیرد
تا سمت دیگرم برخیزد برود توی فنجان قهوه تلخ شده ام
یک درجه روی شانه ی پدر بزرگم می پیچم
پدر پدر بزرگم شیراز ی نبود
خواب های سرگردانش آویز شاه چراغ
درست همان جایی که او زیر آسمان به خواب رفت
پدر بزرگم هیچ اهلی نداشت
یک روز رفت تا خودش را اهلی کند بر نگشت
هنوز هم او را در هیچ جایی رد پایی نکردیم
پدرم را نمی دانم
من بی جهت به جامعه ی پدر ها کشیده شده ام کجا بخوابم ؟
شاید جایی درج شده باشد
دوستان تعدادشان را کم آوردند
انگشت های زرد انگشت برداشتند
گوش ها سیم رابط را از دایره ی رابطه شان بیرون راندند
حتا صورت های مچاله پچ پچه را به دور زدن وا داشت
هیچ کس بر نگشت جنازه ای را نگاه کند که تا میدان آزادی هم نرسید
همینطور پای ییاده تا گاوخونی رفته ام
طوری عمل می کنم که بی شک مردی از میان لجن زار برخیزد
یک روز قصه مردابی رامی نویسم که در شکم پسرم فرو رفت
نمی نویسم
.
.
.
.
.
سگ های تربیت شده چه می دانند مرگ یعنی چه ؟
کمی روزبهی ام و را ه های آبی حالا حتما سیاه شده
چطور سیل آخرین دست را برد؟
بازی ناتمام مانده هنوز
برمی گردم به سطرهای اول ترم
این ورترم مثل آن ورترم نیست
با همان دستی که بیش از حد دراز است به تنها دیوار تکیه نکرده بودم
خیال دارم قهوه ای سوخته هم کار ساز نیست
کسی چه می دانست راهی که می رفت روی خودش رفت
کسی چه می دانست در این بازی چه رفتارمی کنم
وقتی فنجان چای را بردارد
حتی اگر ته نشین هم شده باشی
بختی نداری
" کج نشسته ای " مجموعه شعر آرزو مختاریان
انتشارات مهر راوش
بهار هشتادو شش
1
سیاه همچنان در جایگاه خود که زنگ ها گریه کردند
انفجاری درکارنیست
مقاربت نرینه ها کار ش راکرد
ساز وارگی لزجی درمیان است
از فرانکفورت تا جنوب شهر
کلیدهاآغاز راهی کاذب اند
با رنگهایی بی هیچ صدا
صداهایی بی هیچ رنگ
دیدارهای وهم آلود
دردیروزی نیمه جان
تندی گل سرخ تیزی تهدیدشان را پنهان نشد
وزنهای آبستن می روند زنبیل بگذارند
فاجعه از سر آویزان بود
2
جنون پوست ریخت
هوا از راه دیگر ی عمل کرد
دود و درد می رقصید
و سینه ی بریده ی زن شیر می دهد به این همه یهودا
سرخ ها بی خود ی رنگ نباخته اند
زردها بی خودی بردار می تابند
پس یک روزمن را به قتل می رسانم باهرچه النگو داشتم
پس این پنجه های زرد زیبا ؟
پس این مار پیچیده در کاغذ؟
وقتی صدای خدا هم می لرزد شورمندی اقتدار سازش ناپذیری ست
قسم می خورم جفت هایم همین لحظه به جفت گیری منحطی تن داده اند
علیه له شوریده ام
علیه چه چیز دیگر می توان شورید؟
خدا در گوشم تخم ریخت
سیاه فاسد شد و همچنان در جایگاه خود ماند که ماند
آیاپارگی به کانون گسیخته نیز سرایت می کند؟
بوی استفراغ می دهم
می روم که دوش بگیرم را می روم
بی عجالتن
بوی لهجه ی دختران قلعه می شدم
سر ا سینه ام پی کوچه های باریک جنوب می ریزد
گمان کنم نام کوچه را صدا بزنم می آید
بام را می بارم
پله را می دزدم
هیچ وقت لخت مادرزادبالای بامی نپریده بودم
لقمه لقمه کلاه سر دهانم می رفت
زمین کج به درد هیچ رقصی نمی ارزد
یک روز مانکن ها صف کشیدند
من زیر شان خوابیدم
در یک قدمی کفش هایم
بوی تابستان می داد وقتی که می دادم
به فرق سرش می کوبید
صدایم بنان شد
مهر پویا کش آمد تا آسمان کم از ستاره
قطار جنوب بود که دربدنم می رفت ومی آمد
من روی جنوبی ترین بام سقوط کرده بودم
روی قلعه ای متروک
حالا
سوت قطار وآواز آذری دیوارها
آوار کرده
قلعه
بر سرم
ترورم کنید
چیزی لو نمی رود
تارها ی بی صدا سپیدند
لبخند بزنم توی ذوق زده اند
پیر بوده ام
و کمی عاشق
دوست دخترم خوب است. تمام
هر بار نیمه کاره می مانم
و تا شروع کنم وامانده ام
عقب مانده ام
اه...
عقب مانده چیز سردی است
عقب مانده نگاه بالایش لای پاهایش گیر می کند گاه
جا مانده و مانده است روی دست خودش
وچیزی شبیه بورژوازی با بوی متعفن پاهاش
عقب مانده با دخترکان هرزه تنگ
می فشارد
میزی که سفارشی نیست بمبارانش کنید
از عقب مانده سوالی نیست ؟
همه اش زیر سر میدان نقش جهان
وزیر پل خواجو یک نفرراست راست می رود نایستاده
به فکرم نرسید در باغ بهشت بود که عاشق شد
روی کوه اتشگاه فقط تشنه بودم
دوستم داشته باشید
من حامله ام
دارد تکثیر می شود
غل می زند
ویار پلشتی گرفته ام
عق می زند و هی تکثیر می کند خودش را
به یاد ندارم
در بهار بود که شو هرم را زاییدم
پسرک کوچک گریان
با چتری که نمی خواست دست بدهد
سایه ای که تعقیب شد
توی کوچه پیچید کش امد تا
دم نفسهام
و یک حلقه در چپش لابد
باید به روزنامه ها ...
و صفحه اول شاید
دیگر هیچ چیز به هیچ چیز بند نیست
و من به شوهرم
همجنس باز اواره در فرانکفورت
کریستین بیا باهم بگریید
دو پایان می گریزند
وقتی
دو ساقه نازک می شود
"وقتی کلمه دهنی می شود از دهن می افتد"
وقتی دهنی می شوم برایم راست نمی کند
حتا از اغاز تا ابد
خودم خودم را راه می برم
روی اعصاب
روی ملافه های چرک داغ
می عذابم
خودم با خودم را
مسواک شسته
چکمه های سال دیگر
سرخ کنی که سرخ می کندم
و دیوار های خانه ای که تر ک می کنند
پنجه هایم را توی ریش ه ات فرومی کنم
اعدامم کنید
گاهی فکر می کنم این شعر تا ابد ادامه دارد
اما تاولها می مانند
دگمه ای روی دستش
با همین نشانه او را گم کرده ام
تا محشر و اجسادی تلنبار
ببین زخمهای چرکین تو را گرفته اند
من زیر زخمها می خوابم
وتورا برا ی همیشه...
به مادرت بگو
وقتش رسیده
قبرها رابکنید
شاید پسرک همسایه صدایی شنیده
و زنی که ناگهان در می زند
من لخت می خوابم
عکسم را بگیر
به یقین زیبا
می میرم
چرا بهترین عکسهای مرا فرم ات می کنی ؟
قبول کن که سرنوشت دراخرین شعر بود
ابوالفضل پاشا مرده است
نه
اعتنای فیلسوفان نمی شود کرد
چرا به انتها رسیدیم؟
من روزا لوگزامبورگ نیستم
من روزالوگزامبورگ هیچ کس نیستم
من روزا هستم
فقط یک ادم رمانتیک که چیزی از فلسفه نمی داند
تنها می گویم آ آ
طوری که انگار مرگ در میان ماست
پشت به من
پشت به من
سرود بخوان
سرود بخوان
ای مفتی چنگ
ملچ ملوچ تو فقط دستم را دراز می کند
بخواب
کابوس من
بخواب
حالا که دست من نیست دست
دیگری عذابت می دهد
