تبليغاتX
<-اوشس _ سقوط فلسفه->
هولناک ترین اندیشه 

« ... تواین زندگی را ، همان گونه که اکنون آن را می زی _ ای وتاکنون زیسته ای ، یک بارِدیگر ، وبارهایِ بی شمارِدیگری ، خواهی زیست ، وهیچ چیزِنوینی درآن ، نخواهد بود ، بلکه هررنج ولذت ، وهرفکروهرآه وهرآن چیزِچنان بیان نا شدنی ِخُرد و یا بزرگ درزندگیت ، همه درتوالی وترتیب ، به توباز خواهندگشت ، حتی این عنکبوت واین مهتابِ لابه لایِ درختان ، ونیزحتی این لحظه و خودِمن ... »

این سوزناکترین قطعه درکتابِ مهمِ "فریدریش ویلهلم نیچه" ،"چنین گفت زرتشت"  ، است که درآن ، ایده یِ بازگشتِ جاودانه را ، به روشنی بیان می نماید . ایده یِ بازگشتِ جاودانه ، ایده ای است که نیچه با شوروشوقِ بسیاری ، بسط می دهد . گویی کشفی شگرف وبی بدیل ، راه گشایِ نیچه بوده است . اما به زعمِ "زیمل" ، هیجانِ نیچه ازارائه یِ این ایده ، کودکانه است . زیرا که این خیال پردازی ، ریشه درمفهوم _ سازی ِمنطق ِنادقیقِ اودارد . جدای از تحقیری که زیمل به هیجانِ نیچه بروزمی دهد ، شگفتی ِایده یِ بازگشتِ جاودانه ، ازمنظرِزیمل ، به آشفتگی ِفکری اوتعبیرمیشود . ازسوی دیگر ، این ایده ، درنگاهِ نخست ، با آموزه هایِ" برگسون" نیز سرِجنگ دارد . زیرا که برگسون براین باوربود که آنچه تکرارمی شود ، جنبه ای است که حس یا عقل ما ازواقعیت جدا کرده  . اما به رغمِ تفاوت درپرداختِ موضوع ، با تاملِ بیشتر ، درخواهیم یافت که هردو ، به حس ِبی واسطه ازحرکت ، جایگاهی مرکزی می دهند . همچنین ، {شدن} نزدِ نیچه ، همانگونه که نزدِ برگسون ، خدمت گذاری ِسنتی اش را به بودن وامی نهد . واینها میتواند وجهِ اشتراکِ این دوفیلسوف را نمایان کند . اما آیا نزد نیچه ، ایده یِ بازگشتِ جاودانه به واقع چه نقشی را بازی می کند ؟ آیا تزی جدی درباره یِ زمان است ؟ یایک خیال پردازی ؟ ازنگاهِ زیمل ، صرفاً رویکردی اخلاقی نسبت به رویدادهایِ زندگی است . به همین دلیل است که زیمل آن را با ایده یِ کانت ، مبنی برتصمیم پذیری ، همچون آزمونی برارزش ِاخلاقی ِیک کنش ، مشابه می داند . بااین تفاوت که کانت کنش رادر بُعدِ تکرار ِبی پایان ، میانِ افرادِ جامعه جای میدهد و نیچه درتکرارِخودش ، دریکی پس ازدیگریِ ِبی پایان ِشخصی واحد ، وهردوفرا رفتن ازآن اتفاقی بودنی که رنگِ اکنون واینجایِ صرف به بازنمودها می دهد . تکرارِجاودانه ، ما را به ارزشِ درونیِ یک کنش متمرکزمی کند . کنشی که همواره تکرارمی شود . به نظرمی رسد که توسطِ همه انجام میشود . درست همانگونه که یک نماد چنین است . ویک نماد جنبه همگانی به خود می گیرد . که نیچه سعی داردازنقشِ نمادین آن فرا رود وآن رایک واقعیت به نظرآورد . اما چرا چنین تأ کیدی ازسوی اومی بینیم ؟ کُنشی که ازموقعیتِ زمانیِ خودِجدا شده ، چونانِ یک کنش ابدی است . دراین حالت به جای متمرکزشدن برخاص بودگی ِرویدادها به انواع کُنش هارهنمون میشویم . پس تکرار ، دارایِ هیچ معنایِ خاصی نیست . اگرمن براین تکرارآگاه باشم ، تکرارنمی تواند همان باشدکه در بارِاول بود واگربرآن آگاه نیستم ، حاویِ هیچ معنایی برای من نیست . پس لازم می آید ، من ِبرشونده ای وجود داشته باشد تا نمونه هایِ مختلف را باهم مقایسه کند . به همین سان محتوایِ هرلحظه دارای ارزشی ابدی خواهد بود . آنچنان که ما بایستی به همان سان زیست کنیم که گویی می خواستیم تا ابد زندگی کنیم . این تفسیری است که زیمل از ایده یِ بازگشتِ جاودانه یِ نیچه عرضه می کند . اما این تفسیرهمه یِ شگفتی هایِ این ایده را بازنخواهد کرد . نیچه خود می گوید : « هررویداد ، نه دربُعدِانتزاعی یاعمومی ، بل باهمه یِ یکتایی اش است که بازمی گردد . دقیقاً به همین دلیل است که زرتشت می پندارداین اندیشه یِ اندیشه ها وهولناک ترین اندیشه است . اماچگونه می توان این افسانه یِ بازگشت هررویداد را باورکرد ؟ برگشتن رخدادهایِ گذشته ، دقیقا به همان سر زندگیِ اولیه اش ، به آرزویی شکوه مندمی ماندتاواقعیتِ قابلِ اجرا . دربخشی ازکتاب چنین گفت زرتشت ، گفتگویی است میان زرتشت وگورزاد ، درکنارِدروازه ای که ازدوسمتِ آن دوراه همدیگررا قطع می کنند . این گفتگومی تواندمارا به درکِ ایده یِ بازگشت نزدیک ترکند . زرتشت با گورزادی برپشت که نمادِتنگ نظری است ، درحرکت است وبه ریشخند به اووعده یِ شنیدن ورطه ای ترین اندیشه ها را میدهد ، آنچنان که گورزاد توانِ اندیشیدن به آن را ندارد . زرتشت میگوید یک راه تاابدیت می رودوآن راه دیگرتاابدیتی دیگرودربالای این دروازه ، نوشته« لحظه » . آیااگراین دوراه را بگیریم وپیش برویم ، همواره مخالفِ هم خواهندبود ؟ گورزاد به خنده پاسخ میدهد : « حقیقت کژومژاست ، زمان خود دایره ایست . » وازاین پاسخِ خود بسیارخرسند . زرتشت که ازپیش می دانست گورزاد نکته یِ هولناکِ این سخن رادرنخواهد یافت ؛ بنابراین ادامه میدهد . آیاهمه چیزچنان سخت به هم گره نخورده است که این لحظه ، همه ی چیزهای آینده راازپی بکشد؟ درتفسیرِهایدگرازاین قطعه ، وی به این اشاره می کندکه گورزاد ، با لحظه یِ حاضردرگیرنمی شود . درواقع اوزمان راهمچون نظاره گری بی طرف می بیند . نه چون دایره ایکه خود و تمامِ آگاهی اش دردرونِ آن قرارگرفته واین دقیقاً همان اندیشه یِ برترایده یِ بازگشتِ جاودانه است . مشاهده یِ لحظه ، یعنی ایستادن درونِ آن .

هایدگرچنین نتیجه میگیرد که : آنچه درراهِ آمدن است ، موضوعی برای تصمیمم است . چراکه «آن» دربیِ نهایتی دوردست بسته نمی شود . بلکه فروبستگی ِناگسسته یِ خودش رادرهمین لحظه ، همچون کانونِ کشمش دراختیار دارد . طاقت فرساترین فکردراین ایده این است که ابدیت درلحظه قراردارد . «آن» اکنون گذرا نیست . بلکه تلاقیِ آینده وحال وگذشته است . لحظه یِ حاضر، محلِ تفسیرِگذشته وآینده وهمانا قرارگاهِ کنش ودرنتیجه خودبودگی است . همچنین ایده بازگشت جاودانه مخالفتی است باهراکلیت که مدعی است ، نمی توان دوباردریک رودخانه قدم نهاد . یعنی هرچه که بگذرد ، هرچه که فنا پذیر باشد ، بی اهمیت است وفراموش شدنی . اماایده یِ بازگشت جاودانه هررویداد را به مثابه یِ رویدادی که درسرشاریِ ابدیت پیچیده شده عرضه میکند . پس بودن را باید برشدنِ نقش زد . دراین نکته رهایشی نهفته است . نه رهایش اززمان ، بل ازبدخواهیِ اراده نسبت به زمان . بازگشت ما را به یک حوزه یِ هستیِ بی زمان راهبرنمی شود . ابدیت دیگر چیزی دورازدسترس و دربی زمانی نیست . بل در بازگشتِ جاودانه است . فکرِبازگشت جنبه ای ازپایان یافتگیِ گذشته رابه حال می دهد . همانگونه که برگذشته تاثیرمی گذاردوگذشته رابه چیزی هنوزپایان نیافته بدل می کند . بازگشتِ جاودانه ارزشی ویژه به لحظه می دهد . چرا که ابدیت درلحظه است . لحظه ، گذشته را درخود دارد . همانگونه که آینده را به درونِ خود می کشد . همه چیزبه هم بافته شده ، آنچه درآینده خواهد آمد ، میتوان ازهم اکنون بوده درنظرگرفت . هرآنچه رخ می دهد ، به شکلِ جدانشدنی ، به هرآنچه رخ خواهد داد ، گره خورده است . این همان فنانا پذیریِ شگفتی است که نیچه آن را تا یید می کند . وازهمین جاست که بازگشتِ جاودانه باروایت پیوندمی خورد . نیچه درکتابِ ، انسانی زیاده انسانی، مینویسد : درست همانگونه که جوانی وکودکی همچون پلهای واسط نیستند ، بلکه صاحبِ ارزشی فی نفسه اند ، افکارِناتمام نیزارزش خود را دارند . بنابراین اندیشه هایِ شاعررا نبایستی چون اندیشه ای کامل مد نظرقرار داد . شاعر ، باکشفِ ایده هایِ حیاتی ، چیزی ازشادیِ اندیشمند را آگهی میدهدواشتیاقِ آن را درما برمی انگیزد ، تابه آن چنگ اندازیم و بااین حال ازما می گریزد . مثل کتابی که ازمولف جدا گشته اما همچون اندامی جداشده ازیک حشره به حیات خود ادامه میدهد . بنابراین نه تنها نویسندگان درکتابهایشان جاودانه می زییند ، بل هرحرکتی چنین خواهد شد . آنچه یک بارجنبش کرده درکل وحدتِ تمامِ هستی ، همچون حشره ای درکهربا ، محصوروجاودانه شده است . نه سکونِ حال ، بل جنبشِ گذشته است که حائزِاهمیت است . اما همین جوهرکهربا همچنین چسبندگیِ فلج کننده ای را به ذهن متبادرمی کند . گویی حرکت وجنبش درچنبرِکهربا گرفتارمانده است . به نظرِ"ژنویولوید"، حال ، ازاین طریق که باپایان یافتگیِ گذشته نگریسته می شود ، هیئتِ معینی به خودمی گیرد . درحینِ حرکت گرفتارمی آید ، به درونِ کهربایِ آگاهی کشیده می شود ، که درآنجا می تواندبا تجربه یِ دیگرواکنش داشته ، به درونِ خویشتن هایِ دیگرراه پیداکند . به هرحال درایده یِ بازگشتِ جاودانه ، گذشته با رابطه اش با آینده است که معنا می گیردوبه جزییاتِ اتفاقی زندگی انسجام ووحدتِ کلی می دهد . بدونِ آنکه غایت شناسیِ طبیعی ای وجود داشته باشد تا به این رویدادها نظم دهد . همانگونه که دریک روایت ، رویدادها دارایِ یک نظمِ کلی هستند . اما چند گانگیِ روایات بی هیچ نظمی درمتن جاری است . این درهم پیچیدگی هرآنچه بوده باهرآنچه خواهد بود ، راه را برایِ چند گانگی روایات که به رویدادها ازطریقِ گونا گونی ، معنا واهمیت می بخشد بازمی گذارد . چرا که هیچ رویدادی به خاطرِرویدادِ دیگراتفاق نمی افتد .

|+|