تبليغاتX
<-اوشس _ سقوط فلسفه->
 
با همان چند حرف
بوی لهجه ی دختران قلعه می شدم
سر ا سینه ام پی کوچه های باریک جنوب می ریزد
گمان کنم نام کوچه را صدا بزنم می آید
بام را می بارم
پله را می دزدم
هیچ وقت لخت مادرزادبالای بامی نپریده بودم
لقمه لقمه کلاه سر دهانم می رفت
زمین کج به درد هیچ رقصی نمی ارزد
یک روز مانکن ها صف کشیدند
من زیر شان خوابیدم
در یک قدمی کفش هایم
بوی تابستان می داد وقتی که می دادم
به فرق سرش می کوبید
صدایم بنان شد
مهر پویا کش آمد تا آسمان کم از ستاره
قطار جنوب بود که دربدنم می رفت ومی آمد
من روی جنوبی ترین بام سقوط کرده بودم
روی قلعه ای متروک
حالا
سوت قطار وآواز آذری دیوارها
آوار کرده
قلعه
بر سرم
|+|