تبليغاتX
<-اوشس _ سقوط فلسفه->
درجه صفر 

همینطور گوشه ی خودم افتاده ام

با این که کسی نیست جلوی مرا بگیرد

تا سمت دیگرم برخیزد برود توی فنجان قهوه     تلخ شده ام

 

 

یک درجه روی شانه ی پدر بزرگم      می پیچم  

پدر پدر بزرگم شیراز ی نبود

خواب های سرگردانش آویز شاه چراغ  

درست همان جایی که         او زیر آسمان به خواب رفت  

پدر بزرگم هیچ اهلی نداشت

یک روز رفت تا خودش را اهلی کند    بر نگشت

هنوز هم او را در هیچ جایی رد پایی نکردیم        

پدرم را نمی دانم

من بی جهت به جامعه ی پدر ها کشیده شده ام        کجا بخوابم ؟

 

شاید جایی درج شده باشد

دوستان تعدادشان را کم آوردند  

انگشت های زرد انگشت برداشتند

گوش ها سیم رابط را از دایره ی رابطه شان بیرون راندند

حتا صورت های مچاله پچ پچه را به دور زدن وا داشت

هیچ کس بر نگشت جنازه ای را نگاه کند که تا میدان آزادی هم نرسید

 

همینطور پای ییاده تا گاوخونی رفته ام

طوری عمل می کنم که بی شک مردی از میان لجن زار برخیزد

یک روز قصه مردابی رامی نویسم که در شکم پسرم فرو رفت

نمی نویسم

. 

.

.

.

.

 

سگ های تربیت شده چه می دانند مرگ یعنی چه ؟

کمی روزبهی ام     و را ه های آبی حالا حتما سیاه شده 

چطور سیل آخرین دست را برد؟

بازی ناتمام مانده هنوز

 

برمی گردم به سطرهای اول ترم

این ورترم مثل آن ورترم نیست

با همان دستی که بیش از حد دراز است به تنها دیوار تکیه نکرده بودم  

خیال دارم قهوه ای سوخته هم کار ساز نیست

کسی چه می دانست          راهی که می رفت روی خودش رفت     

کسی چه می دانست          در این بازی چه رفتارمی کنم

 

|+|