تبليغاتX
<-اوشس _ سقوط فلسفه->
 

زهره  دست کرد و از  شکمش حفره های سیاه بیرون کشید

دو گلوله‌ی اغشته به خون

در دو ماه کامل     

بعدها...

گریه کردم

وقتی پلک هاش افتاده بود کف اسفالت و می مکیدش

دیدم زبانش ریشه زد  

و رگ‌های تیز پوستش را دریدند  

تمام طول روده‌اش را ...

دویده بودم

روزی چهار بار از مترو شادمان تا میدان المپیک

زهره داشت درخت می‌شد

حالا هزار سال فاصله بود میان ما

میان من و او که ازلای دست‌هام بیرون زد

به هیئت تصویر ارمانی جنین وارش کنج کوچه نشست

بادبادک ها بر فراز سرمان تاب می‌خورد

حتی گفت ": چیز غریبی نیست. با سوزنی به پوستشان حمله می‌کنیم.از ان همه بادبادک..."بلافاصله حالش از همه چیز به هم خورد

پریدیم در رودخانه‌ای به درازای خیابان همت با پنج هزار تومانی که ته جیب داشتم  

ناگهان برداشت و چشم‌های عروسک کوچکش را به رنگ زرد کشید

موهاش نقره‌ای

لبش را سیاه

و تمام پیرهنش را خال خالی  

گذاشتم روی زانوهام به خواب رود

برایش هزار ستاره شمردم

ستاره‌هارا بعدها به سرشاخه‌هاش اویزان کردم

اخر جشن بزرگی بود

جمعیت گرسنه بین خطوطBRT گیر کرده بودند دران ظهر زمستان

از مانیتورهای بزرگ تبلیغاتی مردی با انگشت‌هاش اعداد را شمارش می‌کرد در ان ظهر زمستان

همه دست‌ها به اسمان بلندبود و چیزی نداشتند بگویند انگار

فقط روزنامه‌هارا خورده بودند  

درست در خیابان ازادی

همان دم که داشتیم برای اخرین بار تابستان را به یاد می‌اوردیم

خستگی پا هایمان

در دو رود جیحون و کارون

هردو دهان گشودیم و کلمه مرگ بر زبانمان جاری شد همزمان

 

 

|+|