تپه ها تفكر بر انگيز شده اند
يادم هست صورتم را داده بودم به آسياب تا آسياب كند
همه گي با تپاله گاو بستني قيفي درست مي كردندكه من عين وقتي كه به سجده مي افتم نشستم
ورم را طاقت نمي آورد گوساله
از روي تپه ها كه بالا مي رفتيم داستان گاو را برايم تعريف كردبا جذابيتي كه هر گز در هيچ داستاني سراغ نكرده بودم
با آن دختري كه به اندازه غول بود
روستاييان ور ور مي كردندهمان دم ماموران مخفي همه جا پراكنده مي شدند
تجاوز سازماندهي شده بود توي هر سوراخ سمبه اي
مخملي مخملي شده ام با اين حال
دست مي دهد پاهايم را به اندازه دوبرابر عرض شانه باز كنم هر جايي كه دست كش هاي لاستيكي پاره مي شوند
حالا مجبور است ماسكي به صورتش بگذاردو برود توي تاريكي شب بايستد كنار گربه هايي كه به پرو پاچه اش مي چسبند.
فقط از هرزه ها بر مي آيد جايي مابين خط فرضي
گذاشتم به جانم بيفتد كوچولوي پشمالو
با ابزار هاي فلزي شروع كرد بعد پلاستيكي و كنفي و دست آخر پنبه راماليدروي آن هرچند بويي هم نمي داد
كثافت ها برگشتند
خوني را كه روي زمين ريخته نديدند
توي تاريكي فقط بدنش بود كه حرف آخر را زد
بدنش به جريان خاتمه داد
حتما تا حالا جاي چرخ ها پاك شده
داشت گُر مي گرفت طوري كه وسط كار پشيمان شدم
غول هنوز بالاي تپه ماغ مي كشد
دولا شده و كونش را چسبانده به كون گاو
شايد گذاشتم و رفتم
بعد كه نمي شود اين طور كه انگار قبل از ان همه چيز همان طور بوده كه بعدا مي تواند باشد
فقط بايد برود و اكسيژن را از حلقش بيرون بكشد
با اين كه نديده بودش از سه زاويه پاهايش را كشيده و زير بار هم نمي رود
