تبليغاتX
<-اوشس _ سقوط فلسفه->
تعفن 

 با غیظ درسوراخ‌های کوچک پایش جا بگیرم که چه؟

روسری‌ام راحاضر نیستم        ازسرم اندازم

طوری که گیر کرده ام وگیر می دهم به همه عالم و آدم   

و هی کولا می خورم و حرص

در این کولاک برف و یخ بندان که از پشت پنجره می آید

در این نیمه شب

هرز می گردم و امان نمی دهد    هرزه گرد

سه حرف پی در پی از میان استخوان هام رژه می رود  

می گوید علاج درد‌هایم آجر است

می‌روم آجر می آورم

می‌گذارم زیرپایه‌های تختم تا هرچه فکر دارم سرازیر شود در پام

پام خواب رفته

طاقت خون و گوشت ندارم       که شره می کند و همه ملافه‌ها را می گیرد             لعنتی

باران به سربازان امان نمی دهد

خمپاره چهار پاره می سازد

احتمال می دهم کمی درد داشته باشد در لحظه های آخر       و کامیونی که داشت از خیابان می گذشت راه جنوب را در پیش داشت

راهی که می‌رفت به خاوران

مثل همین حالا شره می کرد تا  به نوک انگشت پام برسد

در روز روشن  که داشت ماست خامه‌ای را با لذت می خورد  

و من به خاوران فکر می کنم

فکر می کنم همین حالا خفه اش کنم

پیش از این که باز هم لگن زیرم را عوض کند

اما سال دقیقش را پیدا نمی‌کنم چرا؟

با یک پا در گچ و یک پا در بیمارستان و یک پا در دانشگاه چطور می‌شود این پا ان پا کرد؟

سال 64 یادم بود

من روسری گل دار قرمز به سر داشتم و می رفتم زندان عکس یادگاری بگیرم

چشمهام را بسته بودند و با چوبی که اسمش را باتوم می گذارند کتک می خوردم.

زندانبانم را اما دوست داشتم

برایش شال می بافتم هر روز

روزی هزار بار فحش ابدار بارمان  می کرد

اما می‌روم

زیر بار می روم

زیر بار اعدام می‌روم

زیر بار اعدام با شکنجه  می روم

زیربارشکنجه پنجه می روم

زیرباراعدام با شکنجه مکنجه می روم

علی می گوید این راحش نیست

پیشنهاد دیگری داردو پرتغال کوکی را معرفی می‌کند

حالا ان عکس را خوب به خاطر دارم

همان عکس را گم کرده ام در عین حال

بد جوری حالم را به هم می‌زند

با نوک زبانش که بو می دهد...

بوی تن و خون

وقتش رسیده

باید بیاید لگن زیرم را ببرد  

علی نشسته است و  اجازه می‌خواهد

تا 2 شنبه شب

روی صورتش را می‌پوشانم

اگر امکان داشته باشد به تخت می‌بندم یا به صندلی

بعد جلوی چشمهایش سکس می‌کنم

حالامی‌بینید

 

|+|